دلنوشته‌ی زیبای محسن چاوشی برای پسرش

دلنوشته‌ی زیبای محسن چاوشی برای پسرش

و چند روزی است پسرم را بیشتر میبینم ..

باهوش است و میفهمد شلوغی های کارم را و خوب میداند همه چیز دمار از روزگارم که هیچ، روزگارم در آورده است دمارم را.

او بخشش بلد است و مرا همیشه میبخشد و میبخشد به سادگی هر آن چه را دارد.

دلتنگم! دلتنگ تکه های خودم ! نمیتوانم شبیه به دیگران بگویم“پسرم تاج سرم است“و بعد تاجم را از سرم بردارم!

او از ازل متصل بوده است به من و تا

دنیا دنیا است تا ابد به جانم وصل میماند.

دنیا هیچ گاه تمام نمیشود.

او تکه های من است که میخندد..

و خوب میداند ابعاد قلبم را و بیکران دوست

داشتنش هایم را.

پدرم مرا دوست داشت همچنان که من پسرم .

دلش برایم تنگ میشود چنان که من دلتنگ پدر..

من هیچگاه نتوانسته ام که بخندم، اما به این نتیجه رسیده ام که خوشحالم.

خوشحالم که میخندد و میرقصد!و آزاد است !

او با قلب بزرگش درک میکند قطعا ،اندوه نا تمام بابا را !

و سکوت میکند و میبوسد گونه هایی که شبیه به فصل تولدش است و میگوید دوستت دارم بابا.

تنها کسی که میپرسد سرخیِ ازلی و حتما ابدی ام را و نگرانم میشود خودش است و من هم به سختی میگویم پسرم اینکه میبینی اشک نیست! نگران نباش!سرخیِ مادر زاد است.

رودم رود! دریای احمر است چشمانم.

جالب است که او متولد پاییز است اما به بهار میماند و به تابستان.

و‌ من چله ی تابستان آمدم و پاییز را زندگی کردم.

آبانِ پاییز ، تابستانی گرم هدیه ام داده است

هرآنچه که پاییز است برای من و هر آنچه تابستان برای تو.

دیگر بسیار نا امید نیستم چون که او بسیار امیدوار است.تا پدرم بود من پسر بودم، او که رفت فهمیدم

پدر شده ام و فهمیدم پدربودن را!

تا وقتیکه نبود تاسف میخوردم از بودن حالا که آمده است خوشحال میشوم باشم.

چه قدر خوشحالم از آمدنش.آمدنش باران است..

او فرشته ی موکل بر آبست و زلال مثل رود،

و به اسمش میماند استوار همانند کوه..

بوی خودم را میدهد اما شجاعانه مراقب است که غم نشود و تلنبار نشود بر دردهای بی درمانم!

و هنوز نمیداندکه چه اندازه درمان است.

باید پدر بشود و من بروم تا که بفهمد پسر بودن و پدر بودن را.

حالا میفهمم پدرم و نگاهش را بوقت رفتن ها!

با اشکهای فراوانش کاسه ای میشد پشت پای من که سلامت به خانه ام برسم.

بیچاره پدر که هیچ کس نمیفهمید نگرانی هایش برای پسرش و مغز بادامش را.

او بازی میکند و مرا نیز دعوت میکند به جهان زیبایش که باز نروم به سکوت و فکر نکنم به کودکستانم!

کودکستان چه بود؟ چهل کودک غمگین و یک ماشین از کوک افتاده !

کودکم از صلح حرف میزند

او متولد آبان است .

پیشاپیش تولدت مبارک بسان کوه.

منبع: ریتمو

(Visited 21 times, 1 visits today)

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *