شعری از محمدعلی بهمنی به روایت امیر کریمی

شعری از محمدعلی بهمنی به روایت امیر کریمی

می پرسد از من کیستی، می گویمش اما نمی داند

این چهرهٰ گمگشته در آیینه خود این را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را، باور نمی دارد

آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می کاودم، می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش گمگشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری به جز شب کردن امروز یا فردا، نمی داند

«محمد علی بهمنی»

منبع: ریتمو

(Visited 32 times, 1 visits today)

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *