روزبه نعمت الهی از مرگ آدمیت نوشت

روزبه نعمت الهی از مرگ آدمیت نوشت

از همان روزی که دست حضرت قابیل
‎ گشت آلوده به خون حضرت هابیل
‎از همان روزی که فرزندان آدم
‎صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی
‎زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
‎آدمیت مرد ، گر چه آدم زنده بود
‎از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
‎از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
‎آدمیت مرده بود گر چه آدم زنده بود
‎بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت
‎قرنها از مرگ آدم هم گذشت
‎ای دریغ آدمیت برنگشت
‎قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است
‎صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ، ابلهی است
‎روزگار مرگ انسانیت است
‎من که از پژمردن یک شاخه گل
‎از فغان یک قناری در قفس
‎از نگاه ساکت یک کودک بیمار
‎از غم مرگ مرد در زنجیر
‎و حتی قاتلی بر دار
‎زهرم در پیاله اشکم در سبوس
‎من در این ایام مرگ او را از کجا باور کنم
‎صحبت از پژمردن یک برگ نیست
‎فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
‎فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نزیست
‎فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
‎وای جنگل را بیابان می کنند!
‎دست خون آلود را در پیش چشم پنهان می کنند
‎هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
‎آنچه این نامردمان بر چشم انسان می کنند
‎در کویری سوت و کور
‎در میان مردمی با این مصیبتها صبور
‎صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
‎گفتگو از مرگ انسانیت است…!
‎#فریدون_مشیری#روزگار#آدم#آدمیت#انسان#درد#رنج

منبع: ریتمو

(Visited 42 times, 1 visits today)

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *